بازم سلام
اومدم که اون خبر خوشی که دیروز حرفشو زده بودم بگم
خیلی خلاصه بگم که مامانم دانشجوی یکی از دانشگاه های شمال هستش، که ترم چهارم با بابام ازدواج کرد.
برای ترم بعدی درخواست میهمانی به دانشگاه فردوسی مشهد رو داد و پشت اونم دو ترم دیگه میهمان این دانشگاه بود.
تا اینکه ترم آخرش رسید و بایستی با درخواست انتقالیش از طرف دانشگاه مقصد موافقت می شد. ولی...
ولی موافقت نشده بود مامانم اعتراض نوشت و بعد از کلی اینور و اونور زدن و این یکی رو دیدن و اون یکی رو... قرار شد توی کمیسیون دانشگاه انتقالی مطرح بشه و اگه موافقت بشه که وایسته و اگه نه که برگرده (حالا شما فکرشو بکنین که اگه موافقت نمیشد، به دنیا اومدن من به تاخیر می افتاد).
باباجون و خود مامان جون کلی دعا و نذر کردن.
تا اینکه چنر روز قبل خبرا رسید که با انتقالی موافقت شده. ولی ما (مامان و بابا) هنوز میترسیدیم که راست نباشه. تا امروز که مامان جون رفت دانشگاه و دید که راست گفتن و ثبت نام کرد.
منم اولین نفری بودم که بهش تبریک گفتم.
قربان مامان و بابام بشم من
راحیل
برچسبها: راحیل, دانشگاه, شمال, فردئسی, مشهد, ترم, میهمان, انتقال, دعا, نذر, تبریک
دوباره سلام
البته نمی دونم با چه رویی بهتون سلام کنم
میدونم خیلی ها، خیلی وقتا اومدن و دیدن که وبم به روز نشده و کلی از من رنجیدن
راست میگین، آخه کار داشتم
ولی تا چند روز دیگه یه سری خبرای خوبی راجع تاریخ تولد من ،بابا جون میخواد بده
پس بهم سر بزنید.
راحیل دختر باباش و البته مامانش
برچسبها: راحیل, تاریخ تولد, خبرهای خوب, بابا, مامان, رنجیدن
سلام
نمی دونم درموردش بنویسم یا نه!
آخه هنوز وجود نداره!!
راحیل رو میگم ها.
ولی فکر می کنم اینقدر دوسش دارم که منو وادار به نوشتن کنه
قصه از اونجا شروع میشه که... خدا تصمیم میگیره یک موجود جدید درست کنه. خوب مواد لازمش رو هم که داره، پس شروع ...
آدم به وجود میاد و پشت سرش هم حوا ... و بیاییم جلوتر نوح و ... حضرت محمد (ص) و علی و ... و همین چند سال قبل هم من و همسرم به دنیا اومدیم، بعدش هم تحصیل و سربازی و شغل و ازدواج و در آینده نچندان دور هم راحیل قراره بدنیا بیاد، البته فکر نکنین 9 ماه دیگه رو میگم ها، منظورم شاید چهار پنج سال دیگه باشه.
حالا این وبلاگ رو ثبت کردم و دارم در مورد راحیلی که نیومده و دوسش دارم مینویسم ( البته اگه باز همسرم نگه حسودیم میشه اونو بیشتر از من دوست داشته باشی)
