تبليغاتX
روی تلویزیون زیر کلیک کنید



راحیل
راحیل
این وبلاگو بابا قبل از اینکه من به دنیا بیام داره می نویسه

بازم سلام

اومدم که اون خبر خوشی که دیروز حرفشو زده بودم بگم

خیلی خلاصه بگم که مامانم دانشجوی یکی از دانشگاه های شمال هستش، که ترم چهارم با بابام ازدواج کرد.

برای ترم بعدی درخواست میهمانی به دانشگاه فردوسی مشهد رو داد و پشت اونم دو ترم دیگه میهمان این دانشگاه بود.

تا اینکه ترم آخرش رسید و بایستی با درخواست انتقالیش از طرف دانشگاه مقصد موافقت می شد. ولی...

ولی موافقت نشده بود مامانم اعتراض نوشت و بعد از کلی اینور و اونور زدن و این یکی رو دیدن و اون یکی رو... قرار شد توی کمیسیون دانشگاه انتقالی مطرح بشه و اگه موافقت بشه که وایسته و اگه نه که برگرده (حالا شما فکرشو بکنین که اگه موافقت نمیشد، به دنیا اومدن من به تاخیر می افتاد).

باباجون و خود مامان جون کلی دعا و نذر کردن.

تا اینکه چنر روز قبل خبرا رسید که با انتقالی موافقت شده. ولی ما (مامان و بابا) هنوز میترسیدیم که راست نباشه. تا امروز که مامان جون رفت دانشگاه و دید که راست گفتن و ثبت نام کرد.

منم اولین نفری بودم که بهش تبریک گفتم.

قربان مامان و بابام بشم من

راحیل


برچسب‌ها: راحیل, دانشگاه, شمال, فردئسی, مشهد, ترم, میهمان, انتقال, دعا, نذر, تبریک


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390 توسط دختر بابا

دوباره سلام

البته نمی دونم با چه رویی بهتون سلام کنم

میدونم خیلی ها، خیلی وقتا اومدن و دیدن که وبم به روز نشده و کلی از من رنجیدن

راست میگین، آخه کار داشتم

ولی تا چند روز دیگه یه سری خبرای خوبی راجع تاریخ تولد من ،بابا جون میخواد بده

پس بهم سر بزنید.

راحیل دختر باباش و البته مامانش


برچسب‌ها: راحیل, تاریخ تولد, خبرهای خوب, بابا, مامان, رنجیدن


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم بهمن 1390 توسط دختر بابا

سلام

نمی دونم درموردش بنویسم یا نه!

آخه هنوز وجود نداره!!

راحیل رو میگم ها.

ولی فکر می کنم اینقدر دوسش دارم که منو وادار به نوشتن کنه

قصه از اونجا شروع میشه که... خدا تصمیم میگیره یک موجود جدید درست کنه. خوب مواد لازمش رو هم که داره، پس شروع ...

آدم به وجود میاد و پشت سرش هم حوا ... و بیاییم جلوتر نوح و ... حضرت محمد (ص) و علی و ... و همین چند سال قبل هم من و همسرم به دنیا اومدیم، بعدش هم تحصیل و سربازی و شغل و ازدواج و در آینده نچندان دور هم راحیل قراره بدنیا بیاد، البته فکر نکنین 9 ماه دیگه رو میگم ها، منظورم شاید چهار پنج سال دیگه باشه.

حالا این وبلاگ رو ثبت کردم و دارم در مورد راحیلی که نیومده و دوسش دارم مینویسم ( البته اگه باز همسرم نگه حسودیم میشه اونو بیشتر از من دوست داشته باشی)




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط دختر بابا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ